عبد المحمد آيتى
32
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
پادشاهان و حكام شام به آن ديار فرستاد . در آن نامه يادآور شد كه : در سال 655 به بغداد « 1 » درآمدند و خليفهء ممسك و مالاندوز را از سرير خلافت به خاك هلاك انداختند و اكنون ملك ناصر و سيف الدين ابن يغمور و علاء الدين القيمرى « 2 » و ساير امراء شام بايد بدانند كه قوم مغول سپاهيان خدا هستند كه آنان را بر هر مردمى كه بر آنان خشم گرفته باشد مسلط خواهد ساخت . تا آنجا كه گويد : از سرنوشت ديگران پند گيريد و قبل از آنكه بر شما تازيم تسليم ما شويد كه ما بر چشمهاى گريان رحم نمىكنيم . . . زيرا خداوند رحم و شفقت را از دل ما بركنده است . پس واى بر آن كه مطيع ما نشود . ما شهرها را گرفتهايم و بچهها را يتيم ساختهايم و در بلاد فساد كردهايم . بر شماست كه بگريزيد و بر ماست كه تعقيب كنيم . چه سرزمينى است كه بتواند شما را دربر گيرد و كدام ديار است كه شما را مأوى دهد . شما را از شمشيرهاى ما خلاص و از تيرهاى ما رهائى نيست اسبان ما تيزدو و شمشيرهاى ما برنده و تيرهامان شكافنده است و گرزهاى ما كوبنده . دلهامان چون كوه استوار است شمارهء ما چون ريگ . هركس بخواهد از خشم ما امان يابد بايد تسليم گردد و هركه جنگ پيوندند پشيمان شود . . . خداوند دعاى شما را اجابت نكند زيرا شما حرام خوردهايد و سوگندها را شكستهايد و بدعتها را آوردهايد و فسق و فجور كردهايد . در ميان شما حسد و طغيان رواج يافته پس به انتظار مذلت و خوارى باشيد . [ 44 ] وقتى كه اين نامهء پر از وعد و وعيد و اندرز و انذار به حكام شام رسيد نامهاى در پاسخ آن نوشتند و جزءبهجزء نامهء هلاكو را جواب گفتند . و نويسنده را كه آن همه آيات و اخبار در نامه گنجانيده و آن همه سجعگوئى و عبارتپردازى كرده بود به ريشخند گرفتند و قوم مغول را به مبارزت فرا خواندند . [ 46 ] چون نامه به ايلخان رسيد آتش خشمش شعله كشيد و مصمم شد تا خرمن هستى آن ديار به باد فنا دهد . پس كيدبوقا را با سى هزار لشكرى نامزد كرده بدان ديار فرستاد .
--> ( 1 ) - كذا : در متن چنين است : يعلم الملك الناصر اننا نزلنا بغداد فى سنة خمس و خمسين و ستمائه . . . ( 2 ) - در وصاف قشيمرى است ولى مراد ناصر الدين القيمرى است . زيرا او و ابن يغمور هر دو از امراى الملك الناصر صلاح الدين يوسف بودهاند . رجوع كنيد به جامع التواريخ چاپ تهران ص 722 ، ذيل مرآت الزمان ج 1 / ص 382 .